یکى قول داده بیاد و من منتظرم

یکى قول داده بیاد و من منتظرم

یکى از پررنگ ترین خاطره هایى که از جنگ یادم مونده به یکى از دوستاى بابام مربوطه به اسم عبدالعلى ولایى. مرد خوش سیما و خوش اخلاقى بود. چهار ساله بودم که یک شب ایشون و یکى از دوستاش اومدن خونه ما. مادرم یک جعبه گز دادن که ببرم براى مهمونا. ایشون ازم پرسید حمد و سوره بلدى محمد؟ گفتم بله. حمد رو خوندم. گفتم سوره رو هم بخونم؟ گفت نه. بذار دفعه ى بعد که اومدیم برامون بخون. اون دفعه که رفت، دیگه برنگشت. تا مدتها مفهوم شهادت و حتى مرگ رو نمى فهمیدم، چون کسى از اطرافیان و اقوام مون فوت نکرده بود. فقط حس میکردم یکى قول داده بیاد و من منتظرم و او نیامده.

روح همه شون شاد. مرد بودند.

بازنشر از پروفایل +Mohammad Memarianيكى قول داده بياد و من منتظرم

مطالب مرتبط :

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


یک + = 3