نیمه پنهان ماه

نیمه پنهان ماه

نیمه پنهان ماه

یادم هست اولین عید بعد از ازدواجمان
مصطفی موسسه ماند، نیامد خانه پدرم.

آن شب از اون پرسدیم:
دوست دارم بدانم چرا نرفتید؟
مصطفی گفت: الان عید است،
 خیلی از بچه ها رفته اند پیش خانواده هاشان،
اینها که رفته اند وقتی برگردند،
برای این دویست سیصد نفری که در مدرسه مانده اند،
 تعریف می کنند که چنین و چنان.
 من باید بمانم با این بچه ها نهار بخورم،
سرگرمشان کنم که اینها هم چیزی برای تعریف کردن داشته باشند.

گفتم: خب چرا مامان برایمان غذا فرستاد نخوردی؟
نان و پنیر و چای خوردید.
گفت: این غذای مدرسه نیست.
گفتم: شما دیر آمدید، بچه ها نمی دیدند شما چه خورده اید.
اشکش جاری شد و گفت: خدا که می بیند.

کتاب نیمه پنهان ماه به روایت همسر شهید مصطفی چمران

بازنشر پست از پروفایل +Mojtaba Nlنیمه پنهان ماه

Google+: باز نشر ۱ مرتبه
Google+: نمایش پست در پلاس

مطالب مرتبط :

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ 8 = شانزده