من خوشحالم! تو خوشحال نیستی

بازنشر پست از پروفایل +مهدی جعفری

من خوشحالم! تو خوشحال نیستی
وقتی می بینم که … !
ولش کن، خودت بخون ببین جای خوشحالی نداره؟
.
آمده بود که از امام [عسگری] نقره بگیرد برای تبرک و از آن انگشتر بسازد.
نشسته بودند و حرف می زدند. یادش رفت برای چه آمده.
خدا حافظی کرد که برود
[امام] انگشتری به او داد، خندید و گفت: « *نقره می خواستی*؟ عوضش این را بگیر، مزد ساختنش را هم سود کردی. [مبارکت باشد!]» ۱
خوشحالم برای
اینکه امامی دارم که می توانم از او بخواهم و حال آنکه بعضی ها، کسی را ندارند که از او چیزی بخواهند
اینکه امامی دارم که حالم را بهتر از خودم می داند و حال آنکه بعضی کسی را ندارند که حالشان را بداند
اینکه امامی دارم که بالاتر از درخواست من را، برآورده می کند و حال آنکه …
خوشحالی ندارد؟
فقط اگر بجای کسی بودم که پیش امام، رفت، چیزهای دیگری می خواستم.
مثلاً …
پ ن ۱: متن داستان از کتاب آفتاب نیمه شب
            بحار الأنوار  ج‏۵۰، ص: ۲۵۴

من خوشحالم! تو خوشحال نیستی

Google+: باز نشر ۲ مرتبه
Google+: نمایش پست در پلاس

مطالب مرتبط :

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ نُه = 11