لطف خدا

لطف خدا

سوم راهنمایى با خشایار تو یه نیمکت میشستم
خشایار دو سه سال از من بزرگتر بود.افتاده بود دو سال آخه
خشایار بعضى صبح ها تو یه کیسه پلاستیک مشروب یا الکل طبى میاورد سر کلاس
زیر میز مشروب میخورد سر کلاس
بعضى مو قع ها هم یکى دو نفر بچه هاى دیگه کلاس رو میاورد رو نیمکتمون مهمون میکرد
خشایار یه دوست دخترم داشت
اون موقع من هنوز نمیدونستم دوست دختر یعنى چى دقیقا ولى اسمش رو که میشنیدم دلم قیلى ویلى میرفت
من و خشایار خیلى دوست شده بودیم باهم، آخه نه ماه از صبح تا ظهر با هم بودن کم نیست که

گذشت

آخر سوم راهنمایى بود که مامان من رفت اتفاقى و با دل خوش چهار پنج تا دبیرستان خفن اسم من رو براى امتحان ورودى ثبت نام کرد
منم خندیدم بهش گفتم من حال ندارم جمعه بیدار شم. میخوام با خشایار برم آیت الله سعیدى دبیرستان.
به زور مامانم رفتم دادم امتحان ها رو، نمیدونم چى شد !؟
خیلى خیلى شانسى هر سه تا رو قبول شدم
باز گفتم نمیرم. ولى رفتم
تو اون دبیرستان من از همه عقب تر بودم ، از همه
سر کلاس زبان همه انگلیسى حرف میزدن و من …. (یادمه جلسه اول کلاس زبان رفتم زیر میز گریه کردم)
بغل دستیم سیاوش حیدرزاده بود. رتبه داشت تو انجمن انفورماتیک ایران که اون موقع من اصلا نمیدونستم چى هست این ؟!
من خیلى بیشتر از همه اونا تلاش میکردم
آخه من خیلى ازشون عقب بودم
باید به اونا میرسیدم
خیلى تلاش کردم
خیلى
دوست نداشتم آخر بمونم

گذشت

مالزى رفتم. نزدیک یه دانشگاه خارج شهر درب و داغون که برم ثبت نام کنم بعدا زندگى میکردم
یه روز گفتن بهترین دانشگاه مالزى میخواد درش رو رو خارجى ها باز کنه
یه جمعه داشتم میرفتم شهر خرید مدارکم رو هم زدم زیر بغلم و بردم با خودم
خانومه گفت آره ثبت نام میکنیم خارجى ها رو از این ترم.اتفاقا امروزم روز آخر ثبت نام هستش
و اتفاقا چون دانشجوى خارجى زیاد خبر نداشتن از اون قضیه و ما اولین خارجى ها بودیم باز و به خاطر همین من رو خیلى خیلى شانسى قبول کردن
و باز من عقب تر از اونا که نخبه هاى کشورخودشون بودن بودم و باز باید خیلى تلاش میکردم
خیلى
تا به اونا میرسیدم
تا نفر آخر نمیشدم. تا …..

گذشت

این بار من خیلى، خیلى شانسى وقتى حتى برنامه اش رو هم نداشتم دو روز بعد از فارغ التحصیلیم یه کار پیدا کردم از مالزى تو آلمان
اومدم همکارام رو دیدم
خیلى خفن بودن، خیلى
باز داستان تکرارى و قدیمیه من
من باااز عقب بودم
و باید زور میزدم
خیلى. خیلى بیشتر از قبل حتى
آخه نمیخواستم آخر بمونم

اینا رو گفتم که بگم اگر یه روز خشایار رو ببینم تو خیابون و بهم بگه امیر چطورى شد که اینطورى شد ؟ بهش میگم خشایار من همیشه عقب بودم . همیشه وقتى مسابقه شروع شد من آخر بودم ولى دوست نداشتم آخر بمونم.
همین
—————-
آخر مسابقه رو شروع کردن عیب نیست،نباید آخر تمومش کرد
راستى اونجا ها که نوشتم *شانسى رو هم خودم بهش میگم لطف خدا و دعاى مادر.اینجورى نوشتم روشنفکر جلوه کنم

بازنشر پست از پروفایل +Amir Koklanلطف خدا

Google+: نمایش پست در پلاس

مطالب مرتبط :

۴ دیدگاه

  • اردیبهشت ۶, ۱۳۹۲ - ۴:۴۵ ب.ظ | لینک مستقیم

    جالب بود
    مهم اینه که آخر تموم نکنی
    یه تجربه اینطوری داشتم

  • اردیبهشت ۶, ۱۳۹۲ - ۷:۳۲ ب.ظ | لینک مستقیم

    آخرش برگشتم ایران اتفاقی خشایار رو تو خیابون دیدم، باورم نمیشد؛ سوار یک لکسوس بود و داشت تو خیابون با موبایلش حرف میزد…

  • اردیبهشت ۶, ۱۳۹۲ - ۷:۳۳ ب.ظ | لینک مستقیم

    +Amir Koklan مزاحی بود برای این متن مطول

  • اردیبهشت ۶, ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۱ ب.ظ | لینک مستقیم

    :)

  • ارسال پاسخ

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


    6 − یک =