شهید جمیل حسین – چمچه مار

شهيد جميل حسين   چمچه مار

شهید جمیل حسین – چمچه مار

به ش مى گفتند چَمچَه مار. خیلى زمخت بود و عبوس. لااقل تو اولین دیدارمون این جور مى نمود. بالاى کوه هاى خِیواص. در مجاورت روستاى تازه آزاد شده ى شلوزان. در شرقى ترین نقطه ى منطقه ى پاراچنار پاکستان و کمى قبل از مرز افغانستان. برعکس همه ى پشتون هاى شیعه ى پاراچنار، دستار طالبى سرش بود و نه کلاه چترالى. صورت ش هم صاف بود از تیغ اصلاح. یه شاخه گل داودى زرد رنگ هم گذاشته بود روى گوش سمت راست ش. نمى دونم چرا. و همین من رو گول زد.
وقتى دوربین رو سمت ش آوردم با غیظ و به پشتون گفت نگیر. از من تصویر نگیر! اصلاً باهاش بحث نکردم. اصرار به تصویر گرفتن هم نداشتم.
تازه ناهار خورده بودیم. پایین کوه و تو مسجد حضرت زهرا شلوزان. البته من نخوردم. مزاج م با آب پاراچنار سازگار نبود. کم مى خوردم و هر چیزى رو هم نمى خوردم. حالا این جا سفره ى نون و پنیر و چاى پهن کرده بودند. دقیقاً تو خط مقدم جبهه و کمى عقب تر از یال کوه مشرف به مواضع طالبان. چمچه مار همین طور که داشت لقمه ى درشتى واسه خودش مى گرفت رو به بقیه به من اشاره کرد و گفت؛ خارجیه؟ هلال آقا گفت؛ ایرانیه! گل از گل چمچه مار شکفت. لقمه تو دهن ش تمام قد در مقابل م ایستاد. به زور سر سفره نشوند و برام یه لقمه ى نون و پنیر گرفت. به پشتون گفت چرا پس نمى گى ایرانى هستى؟! لب خندى شیرین تحویل ش دادم. گفت دوربین ت رو روشن کن و دنبال م بیا.
از یه خاک ریز کم عرض و کم عمق به سنگرى بردمون که از درى چه ش موضع طالبان تو دیدرس مون بود. گفت اون جا رو بگیر. بعد نشست پشت تیربار و یه باکس تیر رو تو سرشون خالى کرد. ول وله اى اون ور راه افتاد. گفت دوربین ت رو بذار کنار و بیا این جا. دوربین رو دادم به اسد على و گفتم لنزش رو بگیر طرف ما. هنوز نمى دونستم چه کار داره. رو به هلال آقا گفت: مى خوام این جوون ایرانى دِین ش رو به دین ش ادا کنه! بعد تیربار رو سپرد به من. سنگر اصلى طالبان رو دقیق نشون م داد. بعد گفت امون شون رو بِبُر. بسم اللهى گفتم و تموم قطار توى باکس رو ریختم سرشون. یکى که با دوربین اون ور رو زیر نظر داشت داد مى زد خورد خورد! حالا دیگه نفهمیدم اغراق مى کرد یا خواست مهمون نوازى رو در حق من تموم کرده باشه! تو مسیر برگشت از این سنگر هم، طالبان لطف ما رو بى پاسخ نذاشتند و اگر اقدام سریع و به جاى چمچه مار نبود و هُل دادن من روى زمین، لحظه آب کش مى شدم. شاخه گل داودى از لاى لاله ى گوش ش به زمین افتاده بود. اون رو برداشتم و وقتى به سمت من مى چرخید به طرف ش بردم. خنده ى شیرینى رو لب ش نشست و به فارسى گفت: دوستى! بعد دست رو شونه ى من گذاشت و فشرد.
لاغر بود و قد بلند. ابهتى خاص داشت. یه جورایى من رو یاد حاج احمد متوسلیان مى نداخت. با همون صلابت فرمان دهى. از هم راه دیگه مون غیور پرسیدم چرا به ش مى گید چمچه مار؟ غیور همون جور که شیفته، قد و بالاى چمچه مار رو تماشا مى کرد گفت: مثل مار کبرا مى مونه. با همین هیبت مى ره تو مواضع طالبان و چند روزى باهاشون سر مى کنه، تو جلسات شون شرکت مى کنه. نظر مى ده و نظر مى گیره. بدون این که کوچک ترین شکى از شیعه و پاراچنارى بودن ش ایجاد کنه. بعد خیلى خون سرد میاد این ور و عملیات بچه ها رو فرمان دهى مى کنه. به همین راحتى. نه پنهون شدنى، نه استتارى، نه حتا خم شدنى. مثل یه مار کبرا. مثل چمچه مار.
غیور راست مى گفت. تو تموم مدتى که رو یال کوه و در پناه خاک ریز و کانال کم عمق، دو لّا دو لّا این ور اون ور مى رفتیم، چمچه مار شَق و رَق و ایستاده، بدون کوچک ترین ترسى از تیر خصم، راه مى رفت و مواضع دشمن رو برانداز مى کرد. چشم تو چشم دشمن. عین مار کبرا. عین چمچه مار.
و ام روز صبح غیورحسین برام پیغام فرستاد: چمچه مار رو یادت میاد؟ سر ارتفاعات خِیواص؟ دى روز تو سوریه شهید شد. مثل شیر…
#شهید_جمیل_حسین
#چمچه_مار
#شیرمرد
#پاراچنار
#مستند_زخم_پیوار
#سوریه
#خاک_جمیل_بر_سر_اونهایى_که_هنوز_نمیفهمند_چرا_تو_سوریه_میجنگیم
#پاراچنار_در_محاصره_تکفیرى_ها
#تکلیف_در_معرکه_سوریه
#جمیل_جز_این_راه_میرفت_تو_تشیعش_باید_شک_میکردم

بازنشر از پروفایل +سهیل کریمیشهيد جميل حسين   چمچه مار

مطالب مرتبط :

۳ دیدگاه

  • اسفند ۲۸, ۱۳۹۳ - ۱۱:۱۶ ب.ظ | لینک مستقیم

    خدا رحمتش کنه

  • اسفند ۲۸, ۱۳۹۳ - ۱۱:۱۶ ب.ظ | لینک مستقیم

    و راهش پر رهرو باد

  • فروردین ۲, ۱۳۹۴ - ۹:۱۵ ب.ظ | لینک مستقیم

    خدایا با امام حسین ع محشورشان گردان

  • ارسال پاسخ

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


    هشت × 5 =