روایت +سهیل کریمی از شهادت حسین نصرتی در دمشق

روایت +سهیل کریمی از شهادت حسین نصرتی در دمشق

روایت +سهیل کریمی از شهادت حسین نصرتی در دمشق

از روزى که در بهار ام سال، نیت کردم برم سوریه، یعنى در فرودگاه امام خمینى، توى پرواز، تو دمشق، در لاذقیه، تو هلى کوپتر، همه ى شب ها و روزهاى شمال سوریه و رفت و آمدهاى به شهرهاى مختلف در اون کشور، کسى که تو همه ى لحظه هام حضور داشت، حسین بود. حسین نصرتى، حتا از عزیز دل م محمد تاجیک هم به من نزدیک تر شده بود. تو همه ى تنهایى هاى سرزمین جنگ و خون ریزى. با همه ى درد و دل کردن ها. خلوت کردن ها. تو گوش هم پچ پچ خوندن ها. از این عملیات به اون عملیات. از این شهر به اون شهر. من همه جا با حسین بودم. حسین همه جا با من بود. به ش مى گفتم یه موقع حرف م رو جدى نگیرى! به نظر من تو حسن باقرى این جمعى… بعد جفت مون پقى مى زدیم زیر خنده. جمع مون معروف بود به شانتورا. و حسین مخ این جمع بود. تو همه ى زمینه ها
*بار اول تو پرواز تهران به دمشق از صندلى جلویى بلند شد و رو به من گفت: آقا سهیل! براى ساخت مستند مى رید سوریه؟ گفتم: لو رفتم؟ گفت: تو سالن ترانزیت دیدم تون. بعد این شروعى بود براى برادرى من و حسین. مى گفت تازه بچه دار شده. "کوثر". مثل بت مى پرستیدش. وقتى تو یکى از هم راهى ها پاش خورد میکروفون دوربین م رو شکوند، تا روز آخر عذاب وجدان داشت. حتا پس از این که خودش شکسته گى رو ترمیم کرد.
*حسین یکى از پروژه هاى اصلى عکس ممد بود. از همه چى ش عکس مى گرفت. حتا خوابیدن. بنا بود تو ایران هم ممد تاجیک بره سراغ ش و از خونه و زنده گى ش هم عکس بگیره. در کنار خانوم ش و کوثر. ممد مى خواست از کوثر پرتره هاى حسین پسند بگیره. نمى دونم گرفت یا نه
*هر کدوم از بچه ها که شهید مى شدند، اولین نفر حسین بود که خبرم مى کرد. و همه ش حسرت مى خورد. هر از چندى پیامکى به م مى داد. یا از این ور، یا از کنار ضریح خانم زینب یا رقیه خاتون. تو تشییع پیکر حاج اسماعیل اکبرى با هم بودیم. قرارمون رو از شب قبل تنظیم کرده بودیم. اون روز کنار هم خیلى حال کردیم. خیلى. چه قدر واسه اتفاقى که براى تجهیزات و راش هاى من افتاده بود دل مى سوزوند. همه شون رو لعنت مى کرد. تا لحظه ى آخرى که با هم بودیم پى گیر بود
*دو روز پیش تو مراسم ختم پدر خانم یکى از بچه ها، سراغ ش رو از مسؤول ش گرفتم. گفت: دو، سه روزى هست که رفته اون ور. یه چیز غریبى از دل م گذشت
روز میلاد نبى خاتم گوشى رو خاموش کردم و نرفتم دفتر. داشتم چیز مى خوندم. تو کتاب خونه ى خونه مون. دوشنبه امتحان داشتم. نماز عشا رو که خوندم و در حین مرور درس ها، یاد حسین از ذهن م گذشت. مثل برق. نمى دونم چرا. بعد تصور کردم اگه حسین شهید شه چى؟ مثل برق از ذهن م گذشت. سعى کردم رو درس متمرکز شم. باز فکر کردم یعنى حسین با چى شهید مى شه؟ باز از ذهن م گذشته بود. نمى دونم چرا. در همین اثنا تله فون خونه از اتاق مجاور زنگ زد. گفتم شاید از اقوام ارباب باشند. رفت رو پیغام گیر. صداى ممد تاجیک بود. تا برسم، یه پیغام نامفهوم گذاشته بود. زنگ زدم. ممد از اون ور خط گفت: حسین نصرتى شهید شد. بدون مقدمه. دنیا رو سرم هوار شد. چشام سیاهى رفت. جیگرم سوخت. حسین، سوریه، نزدیک مثل برادر، کوثر، کوثر، کوثر. سیل اشک امون نداد. زنگ زدم به بچه هاى دیگه. فقط پشت خط هق هق مى کردیم. حسین تو دمشق شهید شده بود. جیگرم سوخت
••••••••••
پایان هر روز که مى شد، و هنوز گرد و غبار و دود و دم عملیات رو از سر و کول مون نشسته بودیم، حسین اصرار به دیدن راش ها مى کرد. میومد تو اتاق و سر تخت من مى نشست و پافشارى مى کرد همه ى راش ها و عکس ها رو با دقت تمام ور انداز کنه. مى گفتم: دارم خاطرات م رو مى نویسم، الآن مزاحمى. مى خندید و مى گفت: خاطرات تو من م! ویدئوها رو نشون بده. مى گفت: این طورى عیب هاى کارهام رو هم مى تونم بفهمم. تو همه چى دقیق بود. مى گفت کاراى ما هم یه جور مستندسازیه. تو همین اتاق، رازهاى مگوى زیادى بین مون رد و بدل شد. مى گفت: باورم نمى شه من کنار سهیل کریمى دارم کار مى کنم… سهیل کریمى! حالا سهیل کریمى کیه و کجاست، حسین نصرتى کجا؟ حسین هم پروژه ى مستند من بود و هم پروژه ى عکس ممد. حالا همه مون پروژه ى حسین یم. سوژه ى خنده ى حسین. جیگرم بد جورى مى سوزه، بد جورى
عکس از محمد تاجیک
@mamadtajik
________
#حسین_نصرتى
#اسماعیل_اکبرى
#على_(سیدجلال)_زاده_اکبر
#مهدى_عزیزى
#ابراهیم_مسلمانى
#رسول_خلیلى

#همهء_دار_و_ندارى_که_تو_سوریه_جا_گذاشتم
#همهء_شخصیتهاى_سیصد_صفحه_خاطراتم_از_شام


بازنشر از پروفایل +سهیل کریمیروایت +سهیل کریمی از شهادت حسین نصرتی در دمشق

مطالب مرتبط :

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


9 − = هشت