خاطـره ای از " سرلشگر شهید ، حسن آبشناسان "

خاطـره ای از " سرلشگر شهيد ، حسن آبشناسان "

خاطـره ای از " سرلشگر شهید ، حسن آبشناسان "

همسـرش در تشییع جنـازه بـه پسرهایـش افشین و امین میگـفـت : کـف ِ پـای بـابـا را مـاچ کنید … پای بـابـا خیلی خسته است … و پسرهـا هم هی کـف پای بـابـا را میبوسیدنـد… همسرش می گفت : لباسهـای خونی همسرم را گـذاشته بودنـد داخـل یک کیسه پلاستیک روز سـوم کـه خـانـه خلـوت تـر شـد ، رفتــم کیسه را آوردم . خون هم اگـر بماند بوی مردار میگیـرد ، بـا احتیاط گره اش را بـاز کردم و لباسهــا را آوردم بیـرون… بـوی عطــر پیچیـد تـوی خـانـه… عطـر گــل محمـدی… بوی عطـری کـه حسن میـزد… گـاهی فکر میکنـم کـاش از آن لبـاسهـا عکـس میگرفتم… امـا فایده ای نـدارد.. تـوی عکس که معلوم نیست خانه چه بویی گرفته بـود… 
خاطـره ای از " سرلشگر شهید ، حسن آبشناسان "

بازنشر از پروفایل +Mohammad HJخاطـره ای از " سرلشگر شهيد ، حسن آبشناسان "

مطالب مرتبط :

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


× دو = 18