ایـــن روزهـــا بدطور گلــــویم می ســــوزد…

ایـــن روزهـــا بدطور گلــــویم می ســــوزد...

ایـــن روزهـــا بدطور گلــــویم می ســــوزد…

بسم الله النور …
ایـــن روزهـــا بدطور گلــــویم می ســــوزد…
—————————————————-
عباس: حاجی گِلوم مِسوزه… میشه دستاتو بذاری رو گلوم؟!
کاظم: (با اکراه دست خونیش را عقب می کشد) … آخه …!
عباس: نه حاجی! .. همی دستارو بذار… میخوام همینا باشه …
کاظم: اصغر یک جوک برات نسخه پیچیده، گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم…
عباس: هـا! بگو…
کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه… میپرسن کیا داوطلب اند؟!
از اون جمع یه ترکه، یه رشتی، یه قزوینی، یه لر…(بغض کاظم)… یه فارس،
یه بلوچ، … –عباس؟! … عباس؟

بازنشر از پروفایل +بصیرا بانوایـــن روزهـــا بدطور گلــــویم می ســــوزد...

مطالب مرتبط :

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ 5 = دوازده